تبلیغات
افتاب مهتاب - مطالب ابر داستان

حرفهایم را تعبـــیر میکنی

سکوتم را تفسیـــر

فردایم را پیشـــگویی....

به نیودنم مشـــکوکی

در بودنم مــــردد

از هیچ گــــلایه میسازی...

از همه چیز بهــــانه

من کجای این نمایـــــشم؟




طبقه بندی: متن اخلاقی، متفرقه، شعر و احساس -جملات قصار، مذهبی- عرفانی- عکس-داستان ،
برچسب ها: داستان، تفسیر، تعبیر، من، من کجام،

تاریخ : سه شنبه 17 شهریور 1394 | 07:35 ب.ظ | نویسنده : Han1eh | نظرات

کاش می شد ...

 تمام داستان های دنیا را

 از دهان تو بشنوم !

 تمام عاشقانه های دنیا را

 تو برایم تکرار کنی !

 اصلا هر چه تو بگویی زیباست !

 می دانی

 کاش می توانستم

 با تمام وجود

 صدایت را در آغوش بگیرم !




طبقه بندی: شعر و احساس -جملات قصار،
برچسب ها: اغوش، وجود، صدا، داستان،

تاریخ : سه شنبه 17 شهریور 1394 | 07:22 ب.ظ | نویسنده : Han1eh | نظرات

شخصى سخن چین ، به حضور امام حسن مجتبی علیه السلام رسید.
عرض کرد:
فلانى از شما بدگویى مى کند.
امام علیه السلام به جاى تشویق چهره درهم کشید و به او فرمود:
تو مرا به زحمت انداختى .
از این که غیبت یک مسلمان را شنیدم باید درباره خود استغفار کنم و از این که گفتى آن شخص با بدگویى از من ، مرتکب گناه شده بایستى براى او نیز دعا کنم ...




طبقه بندی: جالب، مذهبی- عرفانی- عکس-داستان ، متن اخلاقی،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، اما حسن مجتبی(ع)، و...،

تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 08:24 ب.ظ | نویسنده : Han1eh | نظرات

لحظات آخر زندگی امام صادق علیه السلام بود.امام دقایق آخر عمر خود را طی می کرد. پلکها روی هم افتاده بود. ناگهان امام پلکها را از روی هم برداشت و فرمود:«همین الآن جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر کنید. »مطلب عجیبی بود.در این وقت امام همچو دستوری داده بود. همه جمع شدند.کسی از خویشان و نزدیکان امام باقی نماند که آنجا حاضر نشده باشد.همه منتظر و آماده که امام در این لحظه حساس می خواهد چه بکند و چه بگوید.

 «امام همینکه همه را حاضر دید،جمعیت را مخاطب قرار داده فرمود:شفاعت ما هرگز نصیب کسانی که نماز را سبک می شمارند نخواهد شد




طبقه بندی: جالب، مذهبی- عرفانی- عکس-داستان ، متن اخلاقی،
برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، مذهبی، امام صادق (ع)، و...،

تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1392 | 08:22 ب.ظ | نویسنده : Han1eh | نظرات
از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم ، زن و شوهری در تخت روبروی من ، مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند .
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همانجا بماند .
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است . در بین مناقشه این دو نفر ، کم کم با وضعیت زندگی آنها آشنا شدم . یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه . دختری که
سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزوعه کوچک ، یک گاو و شش گوسفند بود .
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد . صدای مرد خیلی بلند بود و با آنکه درِ اتاق بیماران بسته بود ، اما صدایش به وضوح شنیده می شد .
موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد : « گاو و گوسفندها را برای چرا بردی ؟ وقتی بیرون می روید ، یادتان نرود در خانه را ببندید . درس ها چطور است ؟ نگران ما نباشید ، حال مادرتان دارد بهتر می شود . به زودی بر می گردیم ...»
...
چند روز بعد پزشک ها برای انجام عمل جراحی زن در اتاق عمل آماده شدند . زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ، ناگهان دست مرد را گرفت و در حالی که گریه می کرد گفت : «اگر بر نگشتم ، مواظب خودت و بچه ها باش .» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت : «این قدر پرچانگی نکن .» اما من احساس کردم که چهره اش کمی در هم رفت .
بعد از گذشت ده ساعت ، پرستاران ، زن بی حس و حرکت  را به اتاق منتقل کرند . عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود . مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد ، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت . مرد آن شب ، مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد ! فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود .
صبح روز بعد ، زن به هوش آمد . با آنکه هنوز نمی توانست حرف بزند ، اما وضعیتش خوب بود . از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند ، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد . زن همچنان می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد هم همچنان می خواست او همان جا بماند .
همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد . هر شب ، مرد به خانه زنگ می زد همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد . شبی در راهرو قدم می زدم ، وقتی از کنار مرد می گذشتم ، داشت می گفت : «گاو و گوسفندها چطورند ؟ یادتان نرود به آنها برسید . حال مادرتان به زودی خوب می شود و ما بر می گردیم .» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلاً کارتی در داخل تلفن همگانی نیست !! مرد در حالی که اشاره می کرد ساکت بمانم ، حرفش را ادامه داد تا اینکه مکالمه تمام شد . بعد آهسته به من گفت :« خواهش می کنم به زنم چیزی نگو . گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام . برای اینکه نگران آینده مان نشود ، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم .»
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود ، بلکه برای همسرش بود که بیمار، روی تخت خوابیده بود . از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود ، تکان خوردم . عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک ، گل سرخ ، سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت ، اما قلب دو نفر را گرم می کرد .


منبع:http://varlig.mihanblog.com/ وبلاگ دوست خوبم ایدین



طبقه بندی: داستانک -عکس -عاشقانه،
برچسب ها: داستان، یک عشق، عشق واقعی..،

تاریخ : یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 | 03:38 ب.ظ | نویسنده : Han1eh | نظرات

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود،

صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما

نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق

را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن

ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر

می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری

بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری

مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. 

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد،

  

چشمانش به باریکی یک خط می شد. 

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز

به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه

دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی

با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها

پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی

را به معنای واقعی حس کرد. 

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه

پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی

را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها

در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس

می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. 

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه

پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری

در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و

بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. 

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد

و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید

که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند

ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم

عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته

بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. 

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی

با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل

گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن

توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. 

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت

پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی

است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار

می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی

در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها

کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر

گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند

دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. 

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها

زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود

را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد

سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش

از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ 

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک

زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. 

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش

، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین

لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت

و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ 

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در

حال استراحت 

بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش

گذاشت و پرسید:

پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ 

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید:

این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. 

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده

است؟

پدربزرگ، چرا گریه

می کنید؟

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
.
http://lone17.mihanblog.com
از وبلاگ ردپای عشق




طبقه بندی: داستانک -عکس -عاشقانه،
برچسب ها: ستاره ها، داستان، دختر 16 ساله، عاشق، خوشبختی، پسر ....،

تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1391 | 12:37 ب.ظ | نویسنده : Han1eh | نظرات

مرد مسنی به همراه دختر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که
مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار دختر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان دختر ش را تحسین کرد.
کنار دختر جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و دختر را می‌شنیدند
و از دختر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان دختر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست دختر جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای
دختر تان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.
امروز دختر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !!!




طبقه بندی: جالب، داستانک -عکس -عاشقانه، متن اخلاقی، شعر و احساس -جملات قصار، مذهبی- عرفانی- عکس-داستان ،
برچسب ها: داستان، داستان زیبا،

تاریخ : پنجشنبه 30 آذر 1391 | 07:09 ب.ظ | نویسنده : Han1eh | نظرات

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن … شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر …

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان !

پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی ای شب چله مادر

بله دوستان ، شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل

و میوه و گرم گفتگوی های خودمون هستیم ، و دوست داریم که این شب تموم نشه !

آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون خونه و سرپناه با شکم گرسنه

از خدا میخواد این شب سرد هرچه زودتر تموم بشه . . . ؟




طبقه بندی: جالب، داستانک -عکس -عاشقانه، متن اخلاقی،
برچسب ها: یلدا، داستان، داستان شب یلداو....،

تاریخ : پنجشنبه 30 آذر 1391 | 09:38 ق.ظ | نویسنده : Han1eh | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2